یادش بخیر...
٢٢ سال پیش درچنین روزی من یک کلاس اولی بودم در انتظار شروع مدرسه ها با دلی که از همان آغاز برای مدرسه می تپید
صبح روز اول مدرسه با مامان به مدرسه رفتیم و من گوشه ای ایستاده بودم و شاهد فریاد ها و گریه های همکلاسی هایم به مادر هایشان بودم برای برگرداندنشان به خانه
نمیدانم چرا من گریه نکردم و بهانه ی رفتن به خانه را نگرفتم
من از آن دسته دانش آموزانی بودم که حتی در سالهای راهنمایی هم ١٥ شهریور ماه کیف مدرسه ام چیده و آماده بود و تفریح هر روزم چک کردن وسایل داخل آن و رویا پردازی درباره ی روزهای آغازین مدرسه بود
از اوایل کلاس اول آرزویم رفتن پای تخته و تعریف کردن لوحه بود برای من لوحه ای رسید که خانمی روی بند لباس پهن میکرد و گربه با نخ لباس بازی کرد و لباس شکافت
کاش هنوز آن روزها بود روزهایی که مامان ٥ تومان میداد تا پاک کن پرچمی بخرم روزهای آلوچه های ٥ تومانی و البته جویدن پلاستیک آلوچه در کوچه ی نزدیک خانه و پاک کردن آثار خوردنش
روزهای غش و ضعف رفتن برای معلم ها به خاطر جا گذاشتن دفتر مشق
روزهای جامدادی آهن ربایی و جامدادی قرمزی که روی آن یک تکه پر از آب و ماهی بود و با فشردن آن ماهی ها این طرف و آن طرف می رفتند
روزهای پاک کن های غلطک دار برای جمع کردن آشغال پاک کن
روزهای دلشوره برای انتخاب مبصری کلاس و ماموری سالن و آبخوری
روزهای ٧٥/١٩ و در کنارش با ارفاق ٢٠
روزهای شمردن بیست های دیکته و کل کل کردن بر سر زود گرفتن کارت صد آفرین
روزهای تخته پاک کن خیس و تخته های نه چندان تمیز
روزهای گچ های رنگی که از تبدیل شدنشان از چهار گوش به استوانه بسی خوشحال بودیم
روزهای بردن و آوردن دفتر نمره های کلاسی که کم افتخاری نبود برای هر دانش آموز
روزهای بازی دسته جمعی آی تخم مرغ گندیده ... این دختره اینجا نشسته ...
کاش باز هم آن روزها تکرار میشد
کاش آن زمان هم دوربینی بود تا آن روزها را برایمان ثبت میکرد
حالا دختر کلاس اول ٢٢ سال پیش سه تا فرشته داره که یکی از فرشته هاشو راهی مدرسه کرده و دو تا فرشته ی دیگه رو راهی خواهد کرد
دلم میخواهد آن روزها را هم زود ببینم ........


یادش بخیر...
