علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

سه نازناز

مادرانه

1392/7/10 20:50
نویسنده : مامان
230 بازدید
اشتراک گذاری

٨ سال است که مادری ام رو به تکامل است

٥ سال است که بیشتر مادرم

٣ سال است که با تمام وجود مادری را حس می کنم

هر کدامشان برایم فصل جدیدی از مادر بودن را گشوده اند

خیلی جاها کم گذاشته ام   ... میدانم

خیلی جاها خسته شده ام  خیلی جاها ناامید شده ام

خیلی جاها هول برم داشته و به همسرم پناه برده ام

اما به هر حال ٨ سال لست که مادرم مثل همه ی مادرها و با همه ی دغدغه های مادرها

 

اعتراف میکنم ......

گاهی اوقات خسته میشوم از اینکه می دوم و می دوم

از اینکه هر روز ساعت ٦ صبح بیدار میشوم و کلی با فاطمه سر و کله می زنم تا برای مدرسه بیدار شود

از اینکه هر روز جمع میکنم و جابجا میکنم و هنوز تمام نشده میریزند و می پاشند

از اینکه هر روز خدا باید خانه را جارو بزنم

 

گاهی اوقات می برم

از اینکه باید مرتب به درس فاطمه رسیدگی کنم

از اینکه نمرات و دست خطش رو کنترل کنم

از اینکه هر روز تو گوش فاطمه و زهرا از مزایای رفتن به کلاس زبان و قرآن بخوانم و ترغیبشان کنم به رفتن

از اینکه برای هر کار خوب زهرا داستانی سر هم کنم تا برای انجام دوباره ی آن مشتاق شود

از اینکه هوایشان را داشته باشم تا به هم بی احترامی نکنند 

از اینکه در این میان فکر خواندن کتاب و بازی با علی هم باشم و مراقب باشم که دفتر و کتاب دختر ها را به نقاشی زیبای خود مزین نکند

گاهی اوقات کم می آورم

از اینکه لباس تابستانشان جور نشده باید لباس پاییزه جور کنم

لباس خانگی جدا و لباس مهمانی جدا

از اینکه برای تابستانشان به فکر کلاس باشم تا روزهایشان به هدر نرود

از اینکه هنوز عید را رد نکرده فکر ملزومات بهاره باشم و هنوز تابستان را رد نکرده فکر خرید مدرسه

از اینکه در این میان باید حواسم باشد که قرص فنو باربیتال و کلونازپام علی تمام نشود و علی بی قرص نماند  و یادم بماند زهرا امسال یک پالتو می خواهد و یک شلوار مخمل

 

گاهی اوقات عصبی میشوم

از اینکه هر روز صبح برس هایی که با آن مو شانه کرده اند از روی مبل بردارم و سر جایش بگذارم

از اینکه هر روز کفش ها را از پاگرد جمع کنم و در جا کفشی بگذارم

از اینکه هر شب در خمیر دندان را ببندم

از اینکه هر روز کلی لیوان از توی اتاق ها جمع کنم 

از اینکه زهرا و علی هر بار که شیر میخورند نیمی از آن را روی لباسشان می ریزند و باید لباس هایشان را عوض کنم

از اینکه .......

گاهی اوقات دلم آرامش می خواهد

گاهی اوقات دلم میخواهد با فراغ بال بنشینم و بخوانم و بنویسم

فیلم ببینم بدون آنکه لقمه در دهان بچه ها بگذارم

بنویسم بدون آنکه میان نوشتن مساله ریاضی با فاطمه حل کنم

کتاب بخوانم بدون آنکه برای سر زدن به غذا و یا هم زدن آن از جا بلند شوم 

گاهی اوقات دلم می خواهد...

اما ...

گاهی اوقات وحشت مرا می گیرد

چه کنم اگر روزی برسد که به جای ٥ تا بشقاب ٢ تا بشقاب در وسایل سفره بگذارم

چه کنم اگر روزی برسد که صبح از خواب بیدار شوم و خانه ام مثل دیشب جمع و جور و تمیز باشد و کاری نداشته باشم برای انجام دادن

چه کنم اگر روزی برسد که در حسرت به صدا در آمدن زنگ در خانه باشم

چه کنم اگر روزی خانه ام را سکوت فرا گیرد

چه کنم اگر مدرسه ها باز شود و من کسی را نداشته باشم تا برای شروع مدرسه برایش ذوق کنم

چه کنم اگر روزی برسد که همه شان آنقدر  غرق در روز مرگی هایشان شوند که وقتی برای با من بودن نداشته باشند

این روز ها را از هیچ کدامشان طلبکار نیستم

هر چه می کنم برای دل خودم میکنم و برای لذت خودم

دلم میخواهد همیشه مادر بمانم  شاید با جنسی متفاوت

اما به شدت امروز

به شدت روزی که اینجا نوشتم ٨ سال است که مادرم ........

٨سال است که مادری ام رو به تکامل است

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مهسا جون
20 آبان 92 12:31
واقعا عالی بود
زن عمو صونا
17 آذر 92 12:47
خیلی عالی بود و دلنشین. خدا این وروجکارو براپتون نگه داره
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد