یه روز خوب برای دخترا
امروز برای فاطمه و زهرا روز خوبی بود و بعد از مدت ها تونسته بودند به سفارش یکی از دوستای عمو
مصطفی تو برنامه ی خاله شادونه شرکت کنند صبح زود دخترا به همراه بابا جونش راهی شدند و من و علی آقا هم پای تلویزیون نشستیم بعد از کلی انتظار بالاخره برنامه شروع شد و چشممان به جمال گل دخترها روشن شد و البته در تمام طول برنامه علی کلی گریه کرد که چرا من نرفتم اونجا و من هیچ جوابی نداشتم که بدم چون برای خودم هم این سوال مطرح بود که چرا .عمو به خاطر بچگی و البته یه کوچولو شرارت علی اونو ثبت نام نکرده بود خلاصه در طول برنامه زهرا خانم کاملا ریلکس بود اما فاطمه خانم یه کوچولو استرس داشت و مرتب با روسریش بازی می کرد که البته به نظر من طبیعی بود خیلی ها هم گل دخترارو مشاهده کرده بودن از جمله مامانی ها و دایی و عمه و خاله و ایلیا و کیارش و مبینا و........
وقتی برگشتن خونه با عمو تماس گرفتیم تا دخترا ازش تشکر کنند هر دوشون صحبت کردن و تشکر کردن و بعد از اینکه تلفن رو قطع کردن زهرا گفت مامان چرا از عمو تشکر کردیم اون مارو نبرده بود که دوستش ما رو برده بود
این هم عکس خاله شادونه که وقتی دخترا بزرگ شدن یادشون باشه


یه روز خوب برای دخترا 
