علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

سه نازناز

سفر به شمال

شکلاتای مامان ما یه مسافرت چند روزه به شمال (بابلسر) داشتیم همراه مامانی نسرین و باباگی و مامانی مهناز و دایی امیر و فاطمه و مامانش و مبینا و مامانش و امیرحسین و طاها و مامان و باباش که اگه بابا جون ما رو همراهی میکرد خیلی بیشتر بهمون خوش می گذشت اما ّبه خاطر مشکلات کاری نتونستن بیان - فرشته های ناز مامان کلی بهتون خوش گذشت علی آقای گل شما عاشق آب بازی بودی و چند بار هم خیلی جالب و سریع از دستم در رفتی و خودت رو به آب دریا رسوندی و خلاصه حسابی آب بازی کردی فاطمه خانم ناز و زهرا خانم شیرین شما علاوه بر آب بازی کلی هم شن بازی کردید و حسابی لذت بردید اما قسمت تلخ این مسافرت گم شدن های مکرر زهرا خانم بود که در عرض ٣ روز سه بار گم شد ...
15 تير 1392

سلامی دوباره به وبلاگ

الان ساعت ٣:٢٨  نیمه شب و من بعد از٦ماه دوباره شروع به نوشتن میکنم فرشته های مامان "٣نازناز مهربون" تو این ٦ماه اتفاقات زیادی براتون افتاد که من مختصر براتون مینویسم مهمترین اتفاق سلامتی علی کوچولوی قصه مون هست "شیرین زبون مامان شما مشکل افت قند داشتی که تو پست های قبلی توضیح دادم . من و بابا خیلی نگرانت بودیم وبا پزشک های زیادی مشورت کردیم و بالاخره یه دکتر خوب پیدا کردیم و ایشون یه آزمایش متابولیسم برات نوشتن واز اونجایی که این آزمایش تو ایران انجام نمیشد نمونه خونت رو فرستادن آلمان و هزینه ی این آزمایش ٧٥٠٠٠٠ تومان شد که البته فدای تارموت عزیزکم و بالاخره بعد از یک ماه استرسی که من و بابایی و اطرافیان کشیدیم جواب آزمایش اومد و ما...
15 خرداد 1392

این روزای علی آقا

نمیدونم تو این لحظه که می نویسم چه حسی دارم خوشحال از بابت خبرهای خوب امروز یا غمگین به خاطر استرس های چند روزه ـ برگردیم به 12 روز پیش که ما میخواستیم سرو سامون بگیریم و توی خونه ی جدید مستقر شیم سر ظهر بود و مامانی نسرین و باباگی و عمه ندا و فاطمه خونه ی ما بودن ـ اولین قاشق غذا رو که گذاشتم تو دهنت غذا پرید تو گلوت و حالت خفگی بهت دست داد و بعد از چند لحظه بهتر شدی اما تو بعد از گذشت چند ساعت سرفه های شدیدی می کردی  و ما هم که خیلی ترسیده بودیم سریع بردیمت مرکز طبی کودکان و بعد از معاینه و عکس از ریه گفتند که باید بستری بشی ـ اون لحظه حس کردم دنیا رو سرم خراب شد احساس نا امیدی میکردم بالاخره بعد از کلی تلاش تونستند برات یه رگ بگی...
19 دی 1391

مدرسه ی جدید فاطمه جونم

فرشته کوچولوی مامان بعد از اینکه مجبور شدیم دوباره برای مدت کوتاه برگردیم اردبیل پیش مامانی مهناز و بابایی شما هم بر خلاف میلت با دوستات و خانم معلمت خداحافظی کردی و وارد مدرسه ی جدیدت تو اردبیل شدی وخدا رو شکر خیلی زود با مدرسه ی جدید کنار اومدی. اسم مدرسه شهید جعفری اسلامی و اسم خانم معلمت خانم شهناز سید متین که هر چی از خوبی و خانمیش بگم کم گفتم و اسم دوستات فاطمه اسدی و هلیا و اسما و آیلین و .... البته شما با کل کلاس دوست بودی اما من الان حضور ذهن ندارم . مهربونم دوستت دارم به اندازه ی تمام خوبیهای دنیا   ...
15 دی 1391

صادقانه میگم... فقط تو ! مسعود

  براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي، براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي، براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي، برای همه وقت هایی که با هم گریستیم   برای همه وقت هایی که همدلم شدی                                                          &nbs...
7 دی 1391

برای همسرم

خوشبختی من در بودن با توست و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است            تو آمدی و عمیق ترین نگاه را ازمیان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی      کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم که تو خود گنجینه زیباییهای عالمی    در روز یکی شدنمان سر بر زمین ساییده و از درگاه حق برای چنین بخششی نهایت سپاس خود را به جا  می اورم                                      سالگرد ازدواجمون مبارک 
6 دی 1391

ایلیا و اجابت دعایش

عسلای مامان بعد از این که اومدیم اردبیل فهمیدیم که اقا ایلیا ی گل (ایلیا پسر عموی مامان و بهترین دوست 3 نازناز که همسن فاطمه خانومه) که ماه گذشته برای زیارت امام رضا رفته بود مشهد و همه خواسته هاشو با قلم مامان روی کاغذ نوشته بود یکی از خواسته هاش برگشتن 3 نازناز به اردبیل بوده که دعاش مستجاب شده ایلیا جونم فدات بشم امیدوارم همه خواسته هاترو امام رضا (ع)براورده کنه
24 آذر 1391

برگشت به اردبیل

فرشته های کوچولوی مامان مریضی علی اقا باعث شد تا ما ذوباره برگردیم اردبیل پیشه مامابی مهناز و بابایی ودوباره بابای مهربون رو تنها بذاریم وقتی رسیدیم اردبیل انقدر خوشحال بودید و ذوق داشتید که خدا می دونه مامانی و بابایی هم خیلی خوشحال شدن پسرکم امیدوارم زود زود حالت خوب شه برگردیم پیش بابا جون عاشقتونم 
24 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد