علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

سه نازناز

این روزای علی آقا

نمیدونم تو این لحظه که می نویسم چه حسی دارم خوشحال از بابت خبرهای خوب امروز یا غمگین به خاطر استرس های چند روزه ـ برگردیم به 12 روز پیش که ما میخواستیم سرو سامون بگیریم و توی خونه ی جدید مستقر شیم سر ظهر بود و مامانی نسرین و باباگی و عمه ندا و فاطمه خونه ی ما بودن ـ اولین قاشق غذا رو که گذاشتم تو دهنت غذا پرید تو گلوت و حالت خفگی بهت دست داد و بعد از چند لحظه بهتر شدی اما تو بعد از گذشت چند ساعت سرفه های شدیدی می کردی  و ما هم که خیلی ترسیده بودیم سریع بردیمت مرکز طبی کودکان و بعد از معاینه و عکس از ریه گفتند که باید بستری بشی ـ اون لحظه حس کردم دنیا رو سرم خراب شد احساس نا امیدی میکردم بالاخره بعد از کلی تلاش تونستند برات یه رگ بگی...
19 دی 1391

مدرسه ی جدید فاطمه جونم

فرشته کوچولوی مامان بعد از اینکه مجبور شدیم دوباره برای مدت کوتاه برگردیم اردبیل پیش مامانی مهناز و بابایی شما هم بر خلاف میلت با دوستات و خانم معلمت خداحافظی کردی و وارد مدرسه ی جدیدت تو اردبیل شدی وخدا رو شکر خیلی زود با مدرسه ی جدید کنار اومدی. اسم مدرسه شهید جعفری اسلامی و اسم خانم معلمت خانم شهناز سید متین که هر چی از خوبی و خانمیش بگم کم گفتم و اسم دوستات فاطمه اسدی و هلیا و اسما و آیلین و .... البته شما با کل کلاس دوست بودی اما من الان حضور ذهن ندارم . مهربونم دوستت دارم به اندازه ی تمام خوبیهای دنیا   ...
15 دی 1391

صادقانه میگم... فقط تو ! مسعود

  براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي، براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي، براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي، برای همه وقت هایی که با هم گریستیم   برای همه وقت هایی که همدلم شدی                                                          &nbs...
7 دی 1391

برای همسرم

خوشبختی من در بودن با توست و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است            تو آمدی و عمیق ترین نگاه را ازمیان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی      کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم که تو خود گنجینه زیباییهای عالمی    در روز یکی شدنمان سر بر زمین ساییده و از درگاه حق برای چنین بخششی نهایت سپاس خود را به جا  می اورم                                      سالگرد ازدواجمون مبارک 
6 دی 1391

ایلیا و اجابت دعایش

عسلای مامان بعد از این که اومدیم اردبیل فهمیدیم که اقا ایلیا ی گل (ایلیا پسر عموی مامان و بهترین دوست 3 نازناز که همسن فاطمه خانومه) که ماه گذشته برای زیارت امام رضا رفته بود مشهد و همه خواسته هاشو با قلم مامان روی کاغذ نوشته بود یکی از خواسته هاش برگشتن 3 نازناز به اردبیل بوده که دعاش مستجاب شده ایلیا جونم فدات بشم امیدوارم همه خواسته هاترو امام رضا (ع)براورده کنه
24 آذر 1391

برگشت به اردبیل

فرشته های کوچولوی مامان مریضی علی اقا باعث شد تا ما ذوباره برگردیم اردبیل پیشه مامابی مهناز و بابایی ودوباره بابای مهربون رو تنها بذاریم وقتی رسیدیم اردبیل انقدر خوشحال بودید و ذوق داشتید که خدا می دونه مامانی و بابایی هم خیلی خوشحال شدن پسرکم امیدوارم زود زود حالت خوب شه برگردیم پیش بابا جون عاشقتونم 
24 آذر 1391

اندر احوالات علی آقا

پسر گلم هنوز داروهات تموم نشده و کامل خوب نشدی که دوباره مریض شدی و راهی مطب دکتر خانم دکتر رشیدی تا معاینه ات کرد گفت وضع ریه هات اصلا خوب نیست و زمینه ی آسم کودکان رو داری و هوای کثیف تهران برای ریه های کوچولوی شما مثل سم می مونه ما هم مجبور شدیم پرونده ی فاطمه رو بگیریم و دوباره این سه ماه زمستون رو بریم اردبیل پیش مامانی مهناز و بابایی و دایی امیر  عزیزکم دوری از بابا جون  هم برای ما و هم برای بابا سخته اما ما به خاطر سلامتیت هر کاری میکنیم امیدوارم خیلی زود حالت بهتر شه و ما برگردیم تهران پیش بابای مهربون برای افت قندت هم دکتر سونوگرافی و آزمایش نوشت و البته گفت خدارو شکر چیز مهمی نیست اما من خیلی استرس دارم  وق...
21 آذر 1391

درخواست کوچولوی فاطمه خانم

فرشته ی ناز مامان امروز تو مدرسه به خاطر نمره های خوبت جایزه گرفته بودی یه کش سر خوشگل خانم معلمتون بهت داده بود من هم برای تشویقت گفتم یه مداد فانتزی برات میخرم که یه دفعه بهم گفتی مامان جون میشه به جای مداد برام یه طوطی سخنگو بگیری ! دورت بگردم که انقدر توقعت پایینه ...
20 آذر 1391

زهرا خانم خسته نباشی

فرشته ی مامان نزدیک غروب بود که من و بابا و فاطمه و علی و شما تو پذیرایی نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که یه دفعه غیبت زد  صدات کردم  گفتی الان میام  صدات از اتاق علی اومد گفتم حتما داری خرابکاری میکنی دوباره حواسم پرت شد و فراموشت کردم بعد از 10 دقیقه اومدی پیشم و گفتی آخیش مامان جون اتاق رو مرتب کردم رفتم دیدم اتاق علی رو که خیلی به هم ریخته بود مثل دسته گل کردی کلی شرمنده شدم خسته نباشی و  دست گلت درد نکنه عزیزم  یه جایزه ی خوب پیش من داری گل خانم ...
19 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد