علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

سه نازناز

درخواست کوچولوی فاطمه خانم

فرشته ی ناز مامان امروز تو مدرسه به خاطر نمره های خوبت جایزه گرفته بودی یه کش سر خوشگل خانم معلمتون بهت داده بود من هم برای تشویقت گفتم یه مداد فانتزی برات میخرم که یه دفعه بهم گفتی مامان جون میشه به جای مداد برام یه طوطی سخنگو بگیری ! دورت بگردم که انقدر توقعت پایینه ...
20 آذر 1391

زهرا خانم خسته نباشی

فرشته ی مامان نزدیک غروب بود که من و بابا و فاطمه و علی و شما تو پذیرایی نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که یه دفعه غیبت زد  صدات کردم  گفتی الان میام  صدات از اتاق علی اومد گفتم حتما داری خرابکاری میکنی دوباره حواسم پرت شد و فراموشت کردم بعد از 10 دقیقه اومدی پیشم و گفتی آخیش مامان جون اتاق رو مرتب کردم رفتم دیدم اتاق علی رو که خیلی به هم ریخته بود مثل دسته گل کردی کلی شرمنده شدم خسته نباشی و  دست گلت درد نکنه عزیزم  یه جایزه ی خوب پیش من داری گل خانم ...
19 آذر 1391

برای مادرفداکار و پدر مهربان من و همسرم

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید   ! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . . . . . . وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . . و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش دلت میخواد بمیری . . . ...
19 آذر 1391

اولین سوتی فاطمه خانم

گل دختر مامان امروز داشتیم در مورد شغل ها و اینکه کدومش بهتره  با عمه ندا و بابا ابوالفضل صحبت مبکردیم ـ من گفتم فاطمه خانم من که میخواد پزشک بشه و شما جواب دادی من عمرا پزشک بشم من میخوام دکتر بشم دکتر قلب یا مغز فدای شیرین زبونیت بشم دکتر کوچولوی مامان ...
17 آذر 1391

یه خبر خوب

عمو حسین عزیز ما که ٦ ساله برای ادامه ی تحصیل  رفته آمریکا ـ امروز فارغ التحصیل شد و    مدرک دکتراش رو گرفت ـ ما خیلی خوشحال شدیم و یاهاش تماس گرفتیم و این موفقیت رو به خودش و خانم گلش  ندا جون تبریک گفتیم این دسته گل از طرف ٣نازناز برای عمو حسین و زنعمو ندا                                                             &...
14 آذر 1391

یک روز با علی آقا

گل پسر من امروز چند ساعتی مهمون خاله پری بود حسابی شلوغ کرده بود گزارش خاله پری از ساعت 8 صبح تا 2 بعد از ظهر: ساعت 8:30 از خواب بیدار شده و8:35 زهرا خانم رو از خواب بیدار کرده و بعد از چند دقیقه اولین خرابکاری رو انجام داده و استکان سنتی و گرانقیمت خاله رو شکونده و تحویل خاله داده و بعد صبحانه خورده  و یک لیوان آب ریخته توی ظرف آجیل و بعد نوبت صندلی اتاق امیر حسین رسید که تا پذیرایی آورده  و همه ی اتاق ها رو گشته و بعد خاله پری مجبور شده پاهای علی آقا روببنده به  رادیاتور و بعد از 10 دقیقه اومده سری به علی آقا بزنه که دیده پریز برق رو با همون پاهای بسته از جا کنده ـبعد از معذرت خواهی و گفتن ببخشید خاله جون پاهاشو باز کرد...
13 آذر 1391

فاطمه خانم و درس و مدرسه

فاطمه ی مهربان و دوست داشتنی من تا چشم به هم زدیم بزرگ شدی و واسه ی خودت خانمی شدی                                                                                                                                                                  ...
12 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد