علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

سه نازناز

یه روز خوب برای فاطمه خانم

چند وقتی بود که فاطمه خانم روز شماری میکرد برای سر گروه شدن و خیلی مشتاق بود که زود سر گروه شه و بالاخره امروز به آرزوش رسید و از مدرسه که برگشت کلی ذوق داشت و با خوشحالی وصف ناپذیری گفت مامان بالاخره به آرزوم رسیدم  و من هم گفتم مبارکه دخترم بالاخره سرگروه شدی و فاطمه در جوابم گفت سرگروه شدم ولی اون که آرزوم نبود آرزوم بود که مبصر بشم بله گل دختر من امروز هم سر گروه شده بود و هم مبصر گل خانم امیدوارم از پس مسولیتی که به شما واگذار شده بر بیایی دوستت داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم عزیزکم ...
26 آذر 1392

یه روز خوب برای دخترا

امروز برای فاطمه و زهرا روز خوبی بود و بعد از مدت ها تونسته بودند به سفارش یکی از دوستای عمو مصطفی تو برنامه ی خاله شادونه شرکت کنند  صبح زود دخترا به همراه بابا جونش راهی شدند و من و علی آقا هم پای تلویزیون نشستیم بعد از کلی انتظار بالاخره برنامه شروع شد و چشممان به جمال گل دخترها روشن شد و البته در تمام طول برنامه علی کلی گریه کرد که چرا من نرفتم اونجا و من هیچ جوابی نداشتم که بدم چون برای خودم هم این سوال مطرح بود که چرا .عمو به خاطر بچگی و البته یه کوچولو شرارت علی اونو ثبت نام نکرده بود خلاصه در طول برنامه زهرا خانم کاملا ریلکس بود اما فاطمه خانم یه کوچولو استرس داشت و مرتب با روسریش بازی می کرد که البته به نظر من طبیعی بود ...
21 آذر 1392

سفر یک روزه به شهر قم

خیلی وقت بود بود که دلم می خواست بریم قم . دلم لک زده بود واسه ی یه زیارت حسابی و بالاخره قسمت شد و روز سه شنبه راهی قم شدیم البته در این سفر مادر بزرگ من هم ما رو همراهی کرد و باعث شد بیشتر بهمون خوش بگذره . ناهار رو تو ورودی شهر توی یه پارک خوردیم و از اونجایی که زهرا خانم و علی آقا موقع بازی با تاب و سرسره حسابی شلواراشونو کثیف کردن ما مجبور شدیم اول بریم براشون شلوار بخریم و بعد بریم حرم البته شلوار برای هر سه تاشون خریدیم و بالاخره رفتیم حرم برای زیارت حرم حال و هوای خاصی داشت زیارت به من حسابی چسبید بعد از نماز مراسمی برای بچه های بالای ٥ سال بود که فاطمه خانم و زهرا خانم تو مراسم شرکت کردن کلی بهشون خوش گذشته بود و البته فاطمه جون تو ...
13 آذر 1392

برای همسرم

  من عشق را با تو تجربه کردم محبت را درقلب تو یافتم و امید      به زندگی را از تو آموختم       ...
3 آذر 1392

عکس دوستای فاطمه تو تولدش

  از سمت راست: مهدیس صفری نژاد؛ محمد ابوالحسنی؛ ایلیا زمانی نژاد که واقعا سنگ تموم گذاشت دستش درد نکنه ؛ زهرا جونم ؛ اسارای خانم ؛ فاطمه جونم و بغلش پارسا ؛ فاطمه ؛ آریا و علی آقای خودمون                  ایینم دو تا آبجی های مهربون   دوستتووووووووووووووووووووووووووووووووووون دارم ...
16 آبان 1392

مادرانه

٨ سال است که مادری ام رو به تکامل است ٥ سال است که بیشتر مادرم ٣ سال است که با تمام وجود مادری را حس می کنم هر کدامشان برایم فصل جدیدی از مادر بودن را گشوده اند خیلی جاها کم گذاشته ام   ... میدانم خیلی جاها خسته شده ام  خیلی جاها ناامید شده ام خیلی جاها هول برم داشته و به همسرم پناه برده ام اما به هر حال ٨ سال لست که مادرم مثل همه ی مادرها و با همه ی دغدغه های مادرها   اعتراف میکنم ...... گاهی اوقات خسته میشوم از اینکه می دوم و می دوم از اینکه هر روز ساعت ٦ صبح بیدار میشوم و کلی با فاطمه سر و کله می زنم تا برای مدرسه بیدار شود از اینکه هر روز جمع میکنم و جابجا میکنم و هنوز تمام نشد...
10 مهر 1392

یادش بخیر...

٢٢ سال پیش درچنین روزی من یک کلاس اولی بودم در انتظار شروع مدرسه ها با دلی که از همان آغاز برای مدرسه می تپید صبح روز اول مدرسه با مامان به مدرسه رفتیم و من گوشه ای ایستاده بودم و شاهد فریاد ها و گریه های همکلاسی هایم به مادر هایشان بودم برای برگرداندنشان به خانه نمیدانم چرا من گریه نکردم و بهانه ی رفتن به خانه را نگرفتم من از آن دسته دانش آموزانی بودم که حتی در سالهای راهنمایی هم ١٥ شهریور ماه کیف مدرسه ام چیده و آماده بود و تفریح هر روزم چک کردن وسایل داخل آن و رویا پردازی درباره ی روزهای آغازین مدرسه بود  از اوایل کلاس اول آرزویم رفتن پای تخته و تعریف کردن لوحه بود  برای من لوحه ای رسید که خانمی روی بند لباس په...
1 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد